تبليغاتX
سردار شهید رضا دهمرده :: فرمانده دلاور گردان تکاور سید الشهدا قرارگاه عملیاتی مرصاد زاهدان
سردار شهید رضا دهمرده
فرمانده دلاور گردان تکاور سید الشهدا قرارگاه عملیاتی مرصاد زاهدان
دکتر دهمرده استاندار کرمان شد 
 

دقایقی قبل خبر فوق را از تلویزیون شنیدیم :

این خبر با اینکه جای خوشحالی دارد اما برای مردم محروم و ستمدیده استان سیستان و بلوچستان بسیار تلخ بود چرا که داشتیم طعم حضور یک مدیر بومی و دلسوز را میچشیدیم و بعد از سالها که استانداران غیر بومی در این استان فعالیت کردند یا بهتر بگم در این استان تمرین کردند برای پستهای بالاتر ! ایشان با تمام توان در خدمت مردم بود و شب و روز خود را وقف مردم کرده بود .

البته انتقال ایشان به استان همسایه را هم به فال نیک میگیریم و امیدواریم که مردم استان کرمان هم قدردان ایشان باشند .

جا دارد که اینجا از صمیم قلب برای دکتر دهمرده آرزوی توفیق و سعادت بکنیم و یک دست مریزاد و خسته نباشید جانانه نثارشان کنیم .

دکتر دهمرده عزیز : خدا قوت ، همیشه بعنوان یک اسطوره در قلب ما جای داری .

|+|
نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 و ساعت 15:44
برای شهیدان 
 

بیا و باز هم یک دهن سیر حرف بزن. خاطره بگو و راز تشنگى سیصد بسیجى گردانتان را فاش کن. مى‏خواهم بنویسم. مى‏خواهم بنویسم که کسى از تشنگى بچه‏هاى گردان شما چیزى نگفت، و حرفى ننوشت. کسى از قمقمه‏هاى خالى‏شان عکس نگرفت. کسى براى لب‏هاى خشکیده‏شان فیلم  نساخت. کسى به خاطر چشم‏هاى خسته‏شان شعر نگفت و کسى در وصف بلور اشک‏هایشان، نجوا نکرد. دلم مى‏خواهد دوباره نرم نرم، لحظه به لحظه و جزء به جزء از خط اول خاکریز تا خط آخر آسمان، یک دل نوشته بنویسم. دل نوشته‏اى که خود نیز تشنه است. تشنه تو، تشنه حرف‏هاى تو و دیدنت! امشب اگر به خوابم نیاى، و خودت را دوباره نشانم ندهى، باز عطر بارانم نکنى، من از خواب مى‏پرم. وحشت دنیا به قلبم چنگ مى‏اندازد. مى‏ترسم تو را از یاد ببرم. تو را ای مروارید، ای شهید! تو و یک گردان شهید تشنه لب را! یک گردان شهید تشنه، تشنه، تشنه ....

ا(http://lalezar.parsiblog.com/ )لاله زار 

 

 

|+|
نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 و ساعت 10:12
به سرداران مظلوم نیروی انتظامی 
 

این روزها کشور عزیزمان ایران از هر سوی مورد هجوم تبلیغاتی و روانی دشمن قرار دارد و نیروهای نظامی ما چقدر زیبا در مقابل آنان ایستاده اند اما در این بین نباید از زحمات پرسنل جان بر کف نیروی انتظامی بخصوص قرارگاه رسول اکرم (ص) در جنوب شرق کشور غافل شد و من از این فرصت استفاده میکنم و یک خسته نباشید جانانه به این عزیزان عرضه میدارم . انشاالله خداوند پشتیبان شما دریا دلان باشد و دعای خیر ما هم پشت و پناه تان .

                                   خسته نباشی رزمنده

|+|
نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه ششم خرداد 1387 و ساعت 14:8
خونین شهر یا خرمشهر 

 

دوباره سوم خرداد رسید و خاطرات رشادت و دلاوری فرزندان ایران در اذهان زنده شد ، بهتر دیدم که به مناسبت این روز بزرگ و مقدس ، خاطره ای از خودم در خرمشهر رو براتون تعریف کنم :

پس از اینکه خرمشهر آزاد شد و رزمندگان اسلام در این شهر مستقر شدند ، مدتی طول کشید تا شهر کاملا پاکسازی بشه ، چون تعدادی از نیروهای عراقی هنوز در خانه های خرمشهر مخفی شده بودند

گردان ما ( گردان قائم ، لشکر ۴۱ ثارالله ) ماموریت یافت تا مناطقی از خرمشهر را که در اختیار لشکر شیراز بود را تحویل بگیره و به اصطلاح گردان پدافندی باشیم ، در خط مقدم برای جابجایی نیروها بهترین زمان ، اول صبح است چرا که خورشید از پشت سر نیروهای ما و درست در دید عراقی ها قرار داشت اما آنروز بنا به دلایلی قرار شد ظهر جابجا بشویم و طبق رسوم جنگ ، گردانی که قصد تخلیه منطقه را دارد باید فقط سلاح خود را به عقبه ببرد و مهمات باید در همانجا بماند تا نیروهای جدید از آن استفاده کنند! اما  بچه های شیراز بیشتر مهمات خود را استفاده کرده بودند و ما هم مهمات چندانی با خود نیاورده بودیم بخصوص گلوله آر پی جی که فقط ۳ یا ۴ عدد همراه ما بود . بهر حال خط را تحویل گرفتیم و این محل نزدیک ترین منطقه به نیروهای عراقی بود( ساختمان کشتیرانی ) و بدبختانه همان شب عراق متوجه تغییر  و تحول شد و همچنین متوجه شده بود که مهمات کم داریم ! با تاریکی هوا ما که هنوز در حال اسکان و استقرار بودیم ناگهان با آتش پر حجم نیروهای عراقی مواجه شدیم و قضیه کاملا" مشکوک بود و بوی خطر میداد ! سریعا" از طریق فرمانده گردان با فرماندهان دیگر هماهنگی انجام شد و قرار گذاشتند که گلوله آر پی چی و خمپاره ۶۰ به ما برسانند ! اما عراقی ها زرنگ تر از ما بودند چرا که درست پشت سر ما را به گلوله بسته بودند و امکان امداد رسانی ضعیف بود ،  وضعیت حسابی قرمز بود و ما هم که هنوز با منطقه آشنا نشده بودیم دچار سر در گمی شدیم و فقط با سلاح سبک مقابله میکردیم . پس از مدتی دستور رسید که مهمات از طریق دیگری مهیا شده اما در محلی هست که به موازات خاکریز ما قرار دارد و برای رسیدن به آنجا باید از نخلستان گذشت و آنجا هم در معرض گلوله های دشمن قرار داشت! بالاخره دسته ما ماموریت یافت تا برای انتقال مهمات اقدام کند . حالا فرض کنید در منطقه ای هستید که از زمین و آسمان آتش میبارد ، شب هم هست وبه منطقه هم آشنایی نداری ! خلاصه دل به دریا زدیم و راه افتادیم . فقط از مشخصات و اطلاعاتی که به ما داده بودند حرکت میکردیم و هر لحظه گلوله های خمپاره در اطراف ما منفجر میشد اما تعهد داشتیم که حتما" این مهمات را انتقال بدهیم چرا که هر لحظه احتمال غافلگیری از سوی نیروهای عراقی وجود داشت البته در اینجا نباید از کمک نیروهای سپاه بدر ( شیعیان عراقی مربوط به مجلس اعلای شیعیان عراق که در منطقه کنار ما مستقر بودند ) چشم پوشی کرد چون آنها متوجه قضیه شدند و آتش سنگینی بروی عراقی های بعثی ریختند . و تا حدودی آنها را زمینگیر کردند . بهر صورت به منطقه مورد نظر رسیدیم و جعبه های مهمات را  بر دوش گرفته و از همان محل که البته دیگر اشنا شده بودیم بازگشتیم و توانستیم تا صبح مقاومت کنیم . و صبح به محض روشن شدن هوا گروهی از بچه ها برای شناسایی سنگر های عراقی از خط عبور کردیم و دقیقا" لب آب مستقر شدیم اما بدلیل تجربه کم ما ( اکثرا" بسیجی کم سن و سال بودیم ) سریعا" از سوی دشمن شناسایی شدیم و زیر آتش خمپاره های ۶۰ قرار گرفتیم و در این لحظه از طریق بیسیم دستور رسید که به هر نحوی میتوانید منطقه را ترک کنید و به پشت خاکریز بیائید ، در همان لحظه که آماده عقب نشینی بودیم ناگهان یک خمپاره ۶۰ در جلوی گروه منفجر شد اما به کسی آسیب نرسید و بچه ها چند لحظه زمینگیر شدند ، هنوز گرد و غبار حاصل از انفجار موجود بود و من برای اینکه خشاب های اسلحه را که خالی شده بودند پر کنم به داخل حفره خزیدم و به محض نشستن من ناگهان همه جا سیاه شد و دیگر چیزی نفهمیدم !!! پس از گذشت مدت زمانی وقتی بهوش امدم ، از دیدن صحنه روبرو شوکه شدم ! یکی از بچه ها که اهل جیرفت کرمان بود در دم شهید شده بود ،  شهرکی ( بچه زابل ) از ناحیه پا ترکش بدی خورده بود ،  حسینی ( بچه زاهدان ) از ناحیه دست و بازو مجروح شده بود و دیگر بچه ها هم هر کدام به نحوی مجروح شده بودند و من هم از ترکش های خمپاره ۶۰ بی نصیب نمانده بودم و چون خمپاره دقیقا" در وسط گروه منفجر شده بود ، تمام ما دچار موج گرفتگی شده بودیم و کاملا" گیج و منگ بودیم . در همان وضعیت هم مرتبا" اطراف ما در تیر رس دشمن قرار داشت اما پس از مدتی وقتی از طرف ما گلوله ای شلیک نشد ! دشمن هم فکر کرد همه ما کشته شدیم و دیگر دست از سر ما برداشت و توانستیم تنها شهید گروه و مجروحان را به سنگر منتقل کنیم.

البته با کسب اجازه از پیش کسوتان جهاد و شهادت این خاطره را نقل میکنم چون دیدم مصادف با روز آزادی خرمشهر است . و این نکته که خرمشهر فقط با خون آزاد شد و چه گلهایی که در این شهر پر پر شدند تا امروز خونین شهر به خرمشهر تبدیل شود .

 درود بر تمام رزمندگان اسلام

 بخصوص رزمندگان همیشه پیروز لشکر ۴۱ ثارالله .

|+|
نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه دوم خرداد 1387 و ساعت 13:11
یا زهرا 

 

  آتشي كه بر در خانه فاطمه(س) زدند همچنان می سوزد و می سوزاند... آنقدر اين آتش گسترده بود كه در عاشوراء خيمه هاي اهل بيت حسين(ع) را سوزاند، آتشي كه هشت سال ايران را در خود سوزاند، آتشي كه 33 روز لبنان را  گداخت و ...

حرف دل : البته قرار بود که در این وبلاگ فقط درباره شهید رضا دهمرده مطلب بنویسم اما ..

حضرت زهرا (س) به من بنده سر تا پا تقصیر خیلی لطف داشته و دارند و برای همین فقط میخوام چند کلمه حرف دلم رو بنویسم : از روزی که متولد شدم شیعه بدنیا آمدم و کم کم بزرگ شدم و طبق رسم و رسوم به هیات مذهبی و تکایا میرفتم بدون اینکه معرفت و شناخت کاملی از اهل بیت داشته باشم و حتی در این چند سال زندگی ام پیش خود فکر نکردم که این حسین (ع) که برایش سینه میزنم کیست ؟ این زهرا (س) که برایش سیاه میپوشم که بوده ؟ اما یک اتفاق چشم من را بدنیا باز کرد و چقدر دنیا را روشن دیدم و پر از نور اهل بیت !

چندین سال قبل بنا به مصالح شغلی در یکی از شهرهای بلوچستان خدمت میکردم و خیلی دوست داشتم قدمی برای اهل بیت بخصوص حضرت زهرا (س) بردارم البته قبل ازآن با شهید رضا و چند نفر دیگر از خیرین برای ایام ولادت ائمه برنامه ریزی کرده و جشنی برپا میکردیم و تفکر ما این بود که چرا فقط برای ائمه عزاداری کنیم و برای یک حرکت نو یا علی گفتیم و .................

در همان زمان بنا بدرخواست یکی از اقوام که در خارج از استان زندگی میکرد قرار شد که دهه فاطمیه مراسمی برگزار کنیم چون حقیقتا" بی بی زهرا (س) در آن مناطق خیلی مظلوم واقع شده بود و  برای این مراسم من بودم و خودم ! یعنی تنهای تنها

و اصل مطلب از اینجا شروع میشود : وقتی که قرار شد دهه فاطمیه را مراسم بگیریم ، اصلا" به ذهنم نرسید که من تنها هستم و برای مراسم جا و مکانی ندارم ! اما در کمترین زمان تمام وسایل و لوازم مهیا شد وحتی مداح و سخنران از تهران دعوت کردیم و چشم به هم زدیم دیدیم که ده روز گذشت و هنوز من در خواب بودم باز بنا بدرخواست همان دوستان برنامه ریزی کردیم تا برای اولین بار در تاریخ ایرانشهر ! روز شهادت حضرت زهرا(س) دسته عزاداری در خیابان راه بیاندازیم ، البته قبل از آن مخالفتها و تهدیدهایی شد چرا که در آن شهر هشتاد درصد اهل سنت بودند و برپایی هیئت در خیابان با مشکلاتی همراه بود اما از آنجا که دعای خیر فرزند زهرا ، مهدی صاحب زمان (عج) همراه ما بود ، در روز شهادت دسته راه انداختیم و ............از دیدن جمعیت شوکه شدم ! صفی چند صد متری از شیعیان و عزاداران زهرا (س) و لحظه به لحظه ، خیابان به خیابان بر جمعیت افزوده میشد و آنروز تمام مردم شهر بخصوص اهل سنت متعجبانه به این خیل جمعیت مینگریستند و هیچ حرفی برای گفتن نبود .

درست یکروز پس از مراسم از خواب غفلت بیدار شدم و پیش خود فکر کردم که چگونه یک تنه ده روز مراسم برگزار کردیم و تمام مدعوین را راضی به خانه ها فرستادیم و هیچ مشکل و کم و کاستی هم بوجود نیامد .از این اتفاق گریه ام گرفت و تا مدتها مات و مبهوت بودم که این من نبودم که مراسم را برگزار کردم بلکه پشتیبانی اهل بیت و ائمه بود که برای مادرشان انجام دادند و من سر تا پا گناه فقط نظاره گر بودم و .............................

الان که به آنروز ها فکر میکنم میبینم که آن مراسم فقط رویایی بود که خیلی سریع از خاطرم گذشت و امروز فقط احساس شیرینش برای من باقی مانده و بس و در این لحظه فقط آرزویم و درخواستم از خداوند متعال و اهل بیت این است که :

به خود زهرا (س) قسم یکبار دیگر بگذارید این خاطره تکرار شود اگر لایق باشم . والسلام

سالروز شهادت بی بی دو عالم ، راضیه مرضیه ، حضرت زهرا (س) بر تمام شیعیان و دوستداران حضرتش تسلیت و تعزیت باد .

|+|
نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 16:50
نامه ای به امام زمان (عج) 
 

نامه یک جانباز شیمیایی به امام زمان (عج )

در ادامه مطلب


ادامه مطلب
|+|
نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 15:6
ما اشتباهي انقلاب كرديم! 

 

ما اشتباهي انقلاب كرديم!

 

از اولش هم ما مافيا نداشتيم

نه در نفت نه در شكر نه پسته!

از اولش هم جنگي بين فقر و غنا نداشتيم

نه در ظفر نه در قطر نه در كيش!

ما اشتباه بوديم

از اولش هم نه خان و خان‌زاده داشتيم نه آقا و آقازاده!

پول نفت را داده‌ايم جدا پول رأي را هم بايد بدهيم سوا!

ما اشتباه بوديم

اين وسط نه چپ بوديم نه راست فقط تو  هوا بوديم!

از اولش هم نه چپ داشتيم نه راست

فلان و  فلان... حق مسلم ماست!

سيگار و مافيايش

نفت و دوست دارانش

پسته و اقربايش

چاي و اصدقايش

نه چپ دارد نه راست، ما اشتباه بوديم!

اتوبان عدالت از وسط بهشت زهرا مي‌گذرد اگر نگيد ما اشتباه بوديم

نه فاحشه در دبي داريم نه مافيا در نفت

اينها همه توهم اكس است

ما اشتباهي در داد بوديم!

چپ و راست برادرند به كور چشم مافيا

ما اشتباه به عقد دائم يا موقت اين و آن بوديم!

*عدم توزین برخی از مصارع! از باب قافیه چون تنگ آید عدالتخواه به جفنگ آید!! می باشد

مسعود ده نمکی

|+|
نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:45
رضا ، سرداری که واقعا" زندگی کرد 

 

میگویند : روزی رهگذری از قبرستان شهری میگذشت ، در حین گذر متوجه سن مردگان که روی سنگ قبر نوشته بود میشود و در کمال تعجب میبیند که سن همه انها کم است ! و فکر میکند که آنجا قبرستان کودکان است  . جلوتر که میرود پیری را میبیند که بر سر قبری نشسته ، میگوید : اولین بار است که میبینم قبرستان کودکان و بزرگان از هم جدا هست ! پیر به رهگذر میگوید : نه جوان این قبری که میبینی من بر سر آن نشسته ام در سن کهولت از دنیا رفته ولی سن او" ده "سال نوشته شده . در این شهر سن هر کسی که از دنیا برود به تعداد سالهایی که او واقعا"  " زندگی " کرده و در راه خدا قدم برداشته حساب میشود و بر سنگ مزارش نوشته میشود و این قبر متعلق به یک فرد شصت ساله هست که فقط ده سال به معنای واقعی زندگی کرد و در راه خدا قدم برداشت .

و رضای عزیز سرداری بو د که " سی و چهار سال واقعا" زندگی " کرد و در راه خدا قدم برداشت .

شاید خیلی ها این حرف من را اغراق و تمجید بدانند اما من بعنوان کسی که از کودکی با رضا و در کنار رضا بزرگ شدم به جرات اعلام میکنم که او تمام عمرش را مفید بود و برای همه مفید بود حتی در دوران نوجوانی هم حرکاتش خدایی بود و هر کاری که انجام میداد در نهایت حکمتی در آن نهفته بود .

رضای عزیز قوت قلبی بود برای دوستان و خانواده و هر وقت که در کنار او بودم بطور ناخواسته احساس قوت قلب میکردم . نمیدانم که چرا ؟! اما الان که فکر میکنم میبینم او ذاتا" بد کسی را نمیخواست حتی اگر آن شخص دشمنش باشد و این مطلبی را که میخواهم برایتان بازگو کنم را من نمیگویم بلکه همکاران و همرزمانش گفته اند : هر وقت که قرار بود با اشرار درگیر شویم و عملیات داشته باشیم او ( رضا)به ما میگفت که : حتی الامکان سعی کنید اشرار را از ناحیه ای هدف قرار بدهید که فقط زخمی شوند و بتوانیم دستگیرشان کنیم و در شرایط خیلی سخت اجازه شلیک مرگبار را داشتیم و توجیه این عملش را اینگونه میکرد که : اگر این شخص زنده بماند شاید در مدتی که زندان هست توبه کند و  زندگی  شرافتمندانه ای را ادامه بدهد . و حتی بسیاری از اشرار فراری در زمان فرماندهی او امان نامه گرفتند و به زندگی عادی مشغول شدند .

من اکثر اوقات که با رضا تنها میشدم به او از خطرات شغلش میگفتم و همیشه یکنوع هراس و ترسی از این شغل در دل  من بود که برای او نگران بودم و اکثرا" میگفتم که رضا دیگر بس است و سعی کن که محل خدمتت را از یگانهای عملیاتی تغییر بدهی و در پستهای اداری خدمت کنی چرا که این شغل خطرات زیادی دارد . اما او در جواب من میگفت : من زمان رفتنم را میدانم و این را هم میدانم که در این چند سال اخیر قصد تسلیم شدن در مقابل اجل را ندارم . و واقعا" که اینگونه بود . چون در اوج ناامنی و درگیریهای زاهدان که هر روز گردان تحت امر او با گروههای مختلف اشرار درگیر میشد و ما همه نگران او بودیم ، هیچ گزندی به رضا نرسید و او با افتخار در آن ایام با سوداگران مرگ مبارزه کرد و زمانی که وقت رفتن رسید ، او به زیارت حضرت زینب(س) شتافت چرا که زیارت مقصود و منظورش آقا امام حسین (ع) در آن ایام ممکن نبود و نیابتا" از خواهر گرامی آن حضرت شفاعت طلبید . چرا که آرزویش این بود : " اللهم ارزقنی شفاعه الحسین (ع) یوم الورود " و  پس از بازگشت تمام مقدمات رفتن را مهیا نمود و در روز عید قربان به قربانگاه رفت و با معرفت کامل رفت چون خودش گفته بود: من زمان رفتنم را میدانم. و این را خودش میدانست و بس ! و حتی ما از نگاههای کنجکاوانه او در روز آخر هم متوجه نشدیم که با نگاهی تمام اهل خانواده را از نظر گذراند و رفت و جاودانه شد .       روحش شاد .

|+|
نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 13:41
هفتمین سالگرد شهادت رضای عزیز 

 

تمام حجم قفس را شناختیم بس است

بیا  به  تجربه  در   آسمان  پری  بزنیم

اگر  چه  نیت خوبی است  زیستن اما

خوشا که دست به تصمیم بهتری بزنیم.

و رضای عزیز دست به تصمیم بهتری زد همان تصمیمی که رضای خالق در آن بود و در چه زیبا روزی :   "عید قربان"   او به قربانگاه رفت  و با معرفت رفت  چون به مرحله شناخت رسیده بود و  ماندنش عذابی بود برای وجود نازنینش  اما رفتنش هزاران عذاب را برای بازماندگان باقی گذاشت  و  ما ماندیم و دنیایی از حسرت

            جرعه ای از لب لعلش نچشیدیم و برفت روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت

اما او باید میرفت ..... چرا که اینان کبوتران جلد حرم عشقند و حرم عشق کربلاست . چگونه در بند خاک بماند آنکه پرواز آموخته است و راه کربلا را میشناسد ؟ و چگونه از جان نگذرد آن کس که میداند جان، بهای دیدار است ؟ کربلا قلب زمین است و عاشورا قلب زمان . یعنی اصلا" کربلا مطلق زمین است و عاشورا مطلق زمان ، و راه های آسمان از اینجا آغاز میشود ، از این جا دروازه ای به عالم مطلق گشوده اند .

 هفدهم اسفند ماه سالگرد شهادت رضای عزیز است و انگار که همین دیروز بود او لباس رزم بر تن کرد و از دختر چهار ساله اش خداحافظی کرد و رو به سوی نبرد با حرامیان شد و خون پاکش دشت بلوچستان را رنگین ساخت . او را هیچ کس خوب نشناخت ............

اما باید دل به تقدیر سپرد ، این سرالاسرار خلقت است و گویی تقدیر چنین رفته که اسرار فاش شود اگر چه به بهای ریختن خون عزیزانی همچون رضای ما .

                                هفدهم اسفند سالگرد عروج سردار رشید اسلام

                          شهید رضا دهمرده فرمانده دلاور گردان سید الشهدا (ع)

به امام زمان (عج) و تمام دوستداران و همرزمان شهید تبریک و تسلیت باد . با اینکه غم دوری او برای ما تا ابد تازه است . 

|+|
نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت 16:38
شهدا 

 

پندار ما این است :

ما زنده ایم و شهدا رفته اند.

اما حقیقت آنست که :

زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند.

|+|
نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 و ساعت 14:55
 
Image and video hosting by TinyPic