آتشي كه بر در خانه فاطمه(س) زدند همچنان می سوزد و می سوزاند... آنقدر اين آتش گسترده بود كه در عاشوراء خيمه هاي اهل بيت حسين(ع) را سوزاند، آتشي كه هشت سال ايران را در خود سوزاند، آتشي كه 33 روز لبنان را گداخت و ...
حرف دل : البته قرار بود که در این وبلاگ فقط درباره شهید رضا دهمرده مطلب بنویسم اما ..
حضرت زهرا (س) به من بنده سر تا پا تقصیر خیلی لطف داشته و دارند و برای همین فقط میخوام چند کلمه حرف دلم رو بنویسم : از روزی که متولد شدم شیعه بدنیا آمدم و کم کم بزرگ شدم و طبق رسم و رسوم به هیات مذهبی و تکایا میرفتم بدون اینکه معرفت و شناخت کاملی از اهل بیت داشته باشم و حتی در این چند سال زندگی ام پیش خود فکر نکردم که این حسین (ع) که برایش سینه میزنم کیست ؟ این زهرا (س) که برایش سیاه میپوشم که بوده ؟ اما یک اتفاق چشم من را بدنیا باز کرد و چقدر دنیا را روشن دیدم و پر از نور اهل بیت !
چندین سال قبل بنا به مصالح شغلی در یکی از شهرهای بلوچستان خدمت میکردم و خیلی دوست داشتم قدمی برای اهل بیت بخصوص حضرت زهرا (س) بردارم البته قبل ازآن با شهید رضا و چند نفر دیگر از خیرین برای ایام ولادت ائمه برنامه ریزی کرده و جشنی برپا میکردیم و تفکر ما این بود که چرا فقط برای ائمه عزاداری کنیم و برای یک حرکت نو یا علی گفتیم و .................
در همان زمان بنا بدرخواست یکی از اقوام که در خارج از استان زندگی میکرد قرار شد که دهه فاطمیه مراسمی برگزار کنیم چون حقیقتا" بی بی زهرا (س) در آن مناطق خیلی مظلوم واقع شده بود و برای این مراسم من بودم و خودم ! یعنی تنهای تنها
و اصل مطلب از اینجا شروع میشود : وقتی که قرار شد دهه فاطمیه را مراسم بگیریم ، اصلا" به ذهنم نرسید که من تنها هستم و برای مراسم جا و مکانی ندارم ! اما در کمترین زمان تمام وسایل و لوازم مهیا شد وحتی مداح و سخنران از تهران دعوت کردیم و چشم به هم زدیم دیدیم که ده روز گذشت و هنوز من در خواب بودم باز بنا بدرخواست همان دوستان برنامه ریزی کردیم تا برای اولین بار در تاریخ ایرانشهر ! روز شهادت حضرت زهرا(س) دسته عزاداری در خیابان راه بیاندازیم ، البته قبل از آن مخالفتها و تهدیدهایی شد چرا که در آن شهر هشتاد درصد اهل سنت بودند و برپایی هیئت در خیابان با مشکلاتی همراه بود اما از آنجا که دعای خیر فرزند زهرا ، مهدی صاحب زمان (عج) همراه ما بود ، در روز شهادت دسته راه انداختیم و ............از دیدن جمعیت شوکه شدم ! صفی چند صد متری از شیعیان و عزاداران زهرا (س) و لحظه به لحظه ، خیابان به خیابان بر جمعیت افزوده میشد و آنروز تمام مردم شهر بخصوص اهل سنت متعجبانه به این خیل جمعیت مینگریستند و هیچ حرفی برای گفتن نبود .
درست یکروز پس از مراسم از خواب غفلت بیدار شدم و پیش خود فکر کردم که چگونه یک تنه ده روز مراسم برگزار کردیم و تمام مدعوین را راضی به خانه ها فرستادیم و هیچ مشکل و کم و کاستی هم بوجود نیامد .از این اتفاق گریه ام گرفت و تا مدتها مات و مبهوت بودم که این من نبودم که مراسم را برگزار کردم بلکه پشتیبانی اهل بیت و ائمه بود که برای مادرشان انجام دادند و من سر تا پا گناه فقط نظاره گر بودم و .............................
الان که به آنروز ها فکر میکنم میبینم که آن مراسم فقط رویایی بود که خیلی سریع از خاطرم گذشت و امروز فقط احساس شیرینش برای من باقی مانده و بس و در این لحظه فقط آرزویم و درخواستم از خداوند متعال و اهل بیت این است که :
به خود زهرا (س) قسم یکبار دیگر بگذارید این خاطره تکرار شود اگر لایق باشم . والسلام
سالروز شهادت بی بی دو عالم ، راضیه مرضیه ، حضرت زهرا (س) بر تمام شیعیان و دوستداران حضرتش تسلیت و تعزیت باد .
نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 16:50