تبليغاتX
سردار شهید رضا دهمرده :: فرمانده دلاور گردان تکاور سید الشهدا قرارگاه عملیاتی مرصاد زاهدان
سردار شهید رضا دهمرده
فرمانده دلاور گردان تکاور سید الشهدا قرارگاه عملیاتی مرصاد زاهدان
سالگرد فاجعه تاسوکی 
دوستان و عزیزان من : تا چند روز دیگه اولین سالگرد فاجعه تاسوکی فرا میرسه ...! کدوم یکی از ما فکرش رو میکردیم که یه روزی در یک منطقه ای که بارها از اونجا رد شدیم اونهم در ساعات مختلف شبانه روز. همچین اتفاقی پیش بیاد ؟ اما اون اتفاق افتاد و عده ای از بهترینها در همون محل به شهادت رسیدند و آسمانی شدند . ولی سوال این است که ما برای زنده نگهداشتن یاد آنها چه کرده ایم ؟

در استان ما خیلی موارد مبهم !روشن شده است . اما در دیگر شهرها و استان های کشورمان هنوز این قضیه که شهدای تاسوکی از مسئولین بودند یا از مردم عادی ؟ مشخص نشده و خیلی ها بر این باورند که عده ای از مسئولین اطلاعاتی و امنیتی در آنجا کشته شدند..! و وظیفه ما این است که در این مدت کوتاه همه تلاش خود را برای تنویر افکار عمومی بکار بگیریم و به هر وسیله ای که در اختیار داریم اصل قضیه را برای همه روشن کنیم .

پس دوست عزیز وبلاگ نویس : با همین وسیله ای که در اختیار داری ( کامپیوتر ) در این چند روز که تا سالگرد مانده است بجای مطالب متفرقه ! فقط از تاسوکی بنویس تا حداقل کمترین کار را در قبال خونهای به ناحق ریخته شده انجام داده باشیم . یا علی التماس دعا

|+|
نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 و ساعت 16:42
برای رزمندگان قرارگاه عملیاتی مرصاد زاهدان 
بسی گفتیم و گفتند از شهیدان  *  شهیدان را شهیدان میشناسند

امروز تصمیم دارم تا خیلی خودمانی و بدور از تشریفات انشایی برایتان خاطره ای از شهید رضا تعریف کنم :

سال ۱۳۷۸که من هنوز در استان سیستان و بلوچستان بودم و در یکی از شهرهای بلوچستان خدمت میکردم . و بخاطر شرایط ناامن اونجا ، رضا همیشه بصورت ماموریتی به بلوچستان می اومد و در مبارزه با اشرار و سوداگران مرگ شرکت میکرد . و ( اگر اغراق نگفته باشم ) بدلیل رشادت و مدیریت قوی که داشت اکثر ماموریت های مهم را به او میدادند البته علتش این بود که بین فرماندهان گردان های قرارگاه مرصاد ، رضا از معدود افراد بومی بود و اکثرا" فرماندهان دیگر گردان ها غیر بومی بودند.

در یکی از روزهای تابستان همان سال که اتفاقا" همسر و فرزندانم در زاهدان بوده و من چند روزی مجرد بودم ، رضا به من زنگ زد و گفت که همراه نیروهایش در مسیر زاهدان به ایرانشهر هست و تا چند ساعت دیگه میرسم و میام خونه . البته گفت که مهمان هم دارم . بهرحال رضا رسید و مهمانانش افراد بسیار عزیزی بودند . سردار حسن نیا فرمانده وقت قرارگاه عملیاتی مقداد و چند تن از معاونینش به همراه رضا اومدند و چند ساعتی نشستند و سپس برای آماده سازی مقدمات عملیات به منطقه انتظامی شهرستان رفتند و با فرمانده نیروی انتظامی جلسه داشتند .

بهر حال تا یکی دو روز از رضا خبری نداشتم و موبایلش هم در دسترس نبود. تا روز سوم زنگ زد و گفت که با همان نفرات همراهش برای شام می آیند منزل من . بنده هم که در آن ایام مجرد بودم ، حسابی غافلگیر شدم و بالاخره آخرین راه این بود که از رستوران غذا سفارش بدم و همین کار رو هم کردم ، البته ناگفته نمونه که چون چند نفر سردار و سرهنگ مهمان من بودند یه مقدار به سفره رنگ و لعاب دادم و مختصر تشریفاتی تدارک دیدم .

پس از حدود یکساعت مهمان های عزیز من اومدند آن هم چه آمدنی ؟ تمام لباسهایشان خاکی و حتی چند نفرشان بعضی از قسمتهای لباسشان هم پاره و سائیده شده بود و سر و صورتشان را که نپرس ! خلاصه به محض اینکه سفره آنچنانی را دیدند نگاهی از سر تعجب به هم کردند و یه گوشه ای نشستند و همان موقع رضا من رو یه گوشه ای صدا زد و گفت : این چه کاری بود که کردی ؟ من با ناراحتی و تعجب پرسیدم : کدام کار ؟ و رضا گفت که چرا اینقدر تشریفات و اصراف کردی مگه با کی طرفی ؟ ما نظامی هستیم و بگونه ای آموزش دیده ایم که تا چند روز در کوه و بیابان بدون غذا تحمل میکنیم و البته علت ناراحتی آنها این بود که تا اون موقع نیروهای گردان همراهشان غذا نخورده بودند و قرار بود تا نیم ساعت دیگه به اونها هم غذا بدهند .

بهر صورت بنده با شرمندگی فراوان مقداری از تشریفات سفره را کم کردم ، که  بازم به اون صورت شام چندانی نخوردند ( البته علتش رو بعدا" فهمیدم : خستگی زیاد ) و هر کسی همونجایی که نشسته بود خوابید . با همون لباس و ... و من با تعجب به این صحنه نگاه میکردم و پیش خودم میگفتم : خدایا آیا اینها فرماندهان ارشد نیروی انتظامی ما هستند ؟ مگر نباید روی تخت چوبی و تشک خوشخواب بخوابند و زیر سرشان بالشت پر قو باشد ؟ چرا اینگونه ؟ روی فرش ! بدون بالشت ! خلاصه من با تعجب و حیرت فراوان تا ساعتها به این صحنه نگاه میکردم و جوابی برای انبوه سوالات ذهنم پیدا نمیکردم. آن شب تا دیر وقت بیدار بودم و به چهره های نورانی و تن های خسته رزمندگان قرارگاه مرصاد نگاه میکردم و اینگونه تصور میکردم که اینان انتخاب شده برای شهادتند . حال کدامیک از اینها زودتر و کدام دیرتر ؟ و به حالشان غبطه میخوردم . یاد شبهای جبهه افتادم که بعد از عملیات علیرغم خوشحالی (به سبب پیروزی ) خسته بودیم و با همان پوتین و جیب خشاب و دیگر مهمات تا ساعتها میخوابیدیم. یاد دریاچه نمک فاو افتادم وقتی که بخاطر حجم آتش دشمن نتوانستیم به سنگر برگردیم ، مجبور شدیم که پناهگاهی آماده کنیم و تا صبح صبر کنیم و وقتی هوا روشن شد همه به هم میخندیدیم چون یکی از ما پای قطع شده یک عراقی که که مدتها از مرگش میگذشت ( بخاطر وجود نمک اجساد بندرت فاسد میشدند ) را بعنوان بالشت زیر سرش گذاشته بود و ...

آن شب گذشت و صبح شد وقتی برای نماز بیدار شدم بصورت تعمدی یک مقداری سر و صدای درب و هر چی دم دست بود را در آوردم تا شاید مهمانهایم بیدار شوند اما چنان غرق خواب بودند که اعتنایی به سر و صدا ها نکردند . بهر حال مجبور شدم که بیدارشان کنم و وقتی نماز را خواندند و بنده در آشپزخانه مشغول آماده کردن صبحانه بودم .متوجه شدم که دوباره سکوت فضای خانه را فرا گرفته و نگاهی انداختم و دیدم که همگی دوباره خوابیدند و ....

من که مجبور شدم برای رفتن به محل کار از خونه خارج بشم صبحانه را آماده گذاشتم و رفتم. حدود دو ساعت دیگه برگشتم و دیدم که همه  حمام رفته و صبحانه خورده و سرحال نشستند و در حال صحبتند . و اتفاقات و مسایل پیش اومده در عملیات روزهای قبل را دارند برای هم تشریح میکنند و اما چه اتفاقاتی افتاده بود : یک کاروان اشرار مسلح در کوههای اطراف مستقر بودند و قصد ورود به عمق خاک میهن را داشتند که نیروهای قرارگاه مرصاد متشکل از ۳ گردان به درگیری با آنها میپردازند و پس از متلاشی کردن کاروان ، تعدا معدودی از آنها به قصد فرار به پاکستان در کوههای اطراف متواری میشوند و بعلت صعب  العبور بودن منطقه ، رزمندگان مجبور میشوند بصورت پیاده به تعقیب آنان بپردازند و علت خستگی بیش از حد آنها هم همین مسئله بود ! چون بیش از ۵۰ کیلومتر در کوهها به تعقیب اشرار مشغول بوده و البته در پیشاپیش همه افراد ، فرماندهان ارشد آنها امیر قافله بودند . وقتی به پاهای رضا نگاه کردم اشک در چشمانم حلقه زد و دیدم که پاهای او و دیگران همه تاول زده بود. و با دیدن این صحنه از خودم خجالت کشیدم که من در فضای ارام خانه نشسته ام و فرزندان رشید این مملکت در کوهها و بیابان ها به حراست از کشور مشغولند .

پس از اینکه صحبت های جدی تمام شد . سر شوخی توسط سردار حسن نیا باز شد و صدای خنده آنها تا ساعتها در فضای خانه طنین انداز بود و من فقط و فقط به چهره های نورانی آنها نگاه میکردم و بس . تا اینکه بالاخره از طریق بیبسیم اعلام شد که سردار شعبانی ( فرمانده وقت ناحیه انتظامی استان ) به شهرستان تشریف آوردند و میخواهند که حضورا" از این فرماندهان رشید قدردانی کنند. همه آنها به مقصد بعدی حرکت کردند . البته بعدا" که با رضا صحبت کردم و علت اینکه چرا فرماندهان همراهش علیرغم اینکه در ماموریت بسر میبردند به منزل من آمدند را پرسیدم  او جواب داد که این نفراتی که دیدی درست است که فرمانده هستند اما از یک سرباز  وظیفه هم خود را کمتر میدانند( البته از لحاظ رده شغلی ) و بخاطر روحیه بسیجی که دارند دوست دارند که از تشریفات نظامی و ... دور باشند .

و از آن تعداد که آن شب مهمان عزیزی برای من بودند اکثر شان آسمانی شدند و فقط دو نفر زنده ماندند و دیگران : سرهنگ شهید صفری در همان سال . سروان شهید رضا دهمرده سال ۷۹ . سرهنگ شهید علینقی سال ۸۰  شهید شده و خود سردار حسن نیا در سال ۸۱ با تیر مستقیم اشرار مجروح شدند و هم اکنون با عصا راه میروند .

و اکنون که آنان نیستند و من هم قصد تعریف از آنان را ندارم اما اگر وصفشان را نگویم مدیون خونشان هستم ، بنظر من حقیر ،تمام رزمندگان نیروی انتظامی بخصوص قرارگاه عملیاتی مرصاد که در شرق کشور مدافع میهن هستند .از پاکترین و خالصترین ها هستند چرا که خدمت در مرصاد کار هر کس نیست و طالبان شهادت به مرصاد میروند و آنقدر خاکی و بی آلایش هستند که انسان ناخود آگاه یاد دوران جبهه و صفا و صمیمیت آن دوران می آفتد. با اتمام جنگ تحمیلی ، درهای شهادت بسته شد و فقط اندکی راه برای شهادت باقی ماند و یکی از درهای شهادت و ورود به بهشت خدمت در قرارگاه مرصاد است . شاید خیلی ها بگویند که رزمندگاه مرصاد چنین و چنان هستند ! اما من به چشم دیده ام از آنها خالص تر هیچ کجا نیست و در عین رشادت و دلاوری ، مظلوم هستند و هیچ کسی از خدمات آنان یادی نمیکند و آنها هم توقعی ندارند که کسی برای خدماتشان وصفشان را کنند .

یکی از نزدیکان بنده که چند سال قبل به خانه سردار حسن نیا رفته بود برایم تعریف کرد که کف خانه اش موکت بود و فقط یک یا دو قالی ماشینی پهن شده بود و دیگر .... اما رشادت و خلوص او تمام فضای خانه را پر کرده بطوری که تمام آن کمبود های مادی به چشم نمی آمد .

این حرف سردار حسن نیا را هیچ وقت فراموش نمیکنم که میگفت : من فرمانده ای را برای گردان هایم انتخاب میکنم که پشت میز نشین نباشد و اگر برای نبرد عازم هستند ، پیشاپیش همه نفرات فرمانده آن گردان مشاهده شود و خود خط شکن باشد ..  با آرزوی علو درجات برای شهدای این قرارگاه همیشه پیروز و سلامتی و موفقیت برای دیگر رزمندگان

|+|
نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه نهم اسفند 1385 و ساعت 13:17
مبارک  
ولادت حضرت امام موسی کاظم ( ع ) بر همه محبانش تهنیت باد .

امید است که به برکت وجود مبارک آن حضرت تمام مشکلات شیعیان حل شود . انشاالله

|+|
نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه ششم اسفند 1385 و ساعت 16:41
 
Image and video hosting by TinyPic