تبليغاتX
سردار شهید رضا دهمرده :: فرمانده دلاور گردان تکاور سید الشهدا قرارگاه عملیاتی مرصاد زاهدان
سردار شهید رضا دهمرده
فرمانده دلاور گردان تکاور سید الشهدا قرارگاه عملیاتی مرصاد زاهدان
رضا ، سرداری که واقعا" زندگی کرد 

 

میگویند : روزی رهگذری از قبرستان شهری میگذشت ، در حین گذر متوجه سن مردگان که روی سنگ قبر نوشته بود میشود و در کمال تعجب میبیند که سن همه انها کم است ! و فکر میکند که آنجا قبرستان کودکان است  . جلوتر که میرود پیری را میبیند که بر سر قبری نشسته ، میگوید : اولین بار است که میبینم قبرستان کودکان و بزرگان از هم جدا هست ! پیر به رهگذر میگوید : نه جوان این قبری که میبینی من بر سر آن نشسته ام در سن کهولت از دنیا رفته ولی سن او" ده "سال نوشته شده . در این شهر سن هر کسی که از دنیا برود به تعداد سالهایی که او واقعا"  " زندگی " کرده و در راه خدا قدم برداشته حساب میشود و بر سنگ مزارش نوشته میشود و این قبر متعلق به یک فرد شصت ساله هست که فقط ده سال به معنای واقعی زندگی کرد و در راه خدا قدم برداشت .

و رضای عزیز سرداری بو د که " سی و چهار سال واقعا" زندگی " کرد و در راه خدا قدم برداشت .

شاید خیلی ها این حرف من را اغراق و تمجید بدانند اما من بعنوان کسی که از کودکی با رضا و در کنار رضا بزرگ شدم به جرات اعلام میکنم که او تمام عمرش را مفید بود و برای همه مفید بود حتی در دوران نوجوانی هم حرکاتش خدایی بود و هر کاری که انجام میداد در نهایت حکمتی در آن نهفته بود .

رضای عزیز قوت قلبی بود برای دوستان و خانواده و هر وقت که در کنار او بودم بطور ناخواسته احساس قوت قلب میکردم . نمیدانم که چرا ؟! اما الان که فکر میکنم میبینم او ذاتا" بد کسی را نمیخواست حتی اگر آن شخص دشمنش باشد و این مطلبی را که میخواهم برایتان بازگو کنم را من نمیگویم بلکه همکاران و همرزمانش گفته اند : هر وقت که قرار بود با اشرار درگیر شویم و عملیات داشته باشیم او ( رضا)به ما میگفت که : حتی الامکان سعی کنید اشرار را از ناحیه ای هدف قرار بدهید که فقط زخمی شوند و بتوانیم دستگیرشان کنیم و در شرایط خیلی سخت اجازه شلیک مرگبار را داشتیم و توجیه این عملش را اینگونه میکرد که : اگر این شخص زنده بماند شاید در مدتی که زندان هست توبه کند و  زندگی  شرافتمندانه ای را ادامه بدهد . و حتی بسیاری از اشرار فراری در زمان فرماندهی او امان نامه گرفتند و به زندگی عادی مشغول شدند .

من اکثر اوقات که با رضا تنها میشدم به او از خطرات شغلش میگفتم و همیشه یکنوع هراس و ترسی از این شغل در دل  من بود که برای او نگران بودم و اکثرا" میگفتم که رضا دیگر بس است و سعی کن که محل خدمتت را از یگانهای عملیاتی تغییر بدهی و در پستهای اداری خدمت کنی چرا که این شغل خطرات زیادی دارد . اما او در جواب من میگفت : من زمان رفتنم را میدانم و این را هم میدانم که در این چند سال اخیر قصد تسلیم شدن در مقابل اجل را ندارم . و واقعا" که اینگونه بود . چون در اوج ناامنی و درگیریهای زاهدان که هر روز گردان تحت امر او با گروههای مختلف اشرار درگیر میشد و ما همه نگران او بودیم ، هیچ گزندی به رضا نرسید و او با افتخار در آن ایام با سوداگران مرگ مبارزه کرد و زمانی که وقت رفتن رسید ، او به زیارت حضرت زینب(س) شتافت چرا که زیارت مقصود و منظورش آقا امام حسین (ع) در آن ایام ممکن نبود و نیابتا" از خواهر گرامی آن حضرت شفاعت طلبید . چرا که آرزویش این بود : " اللهم ارزقنی شفاعه الحسین (ع) یوم الورود " و  پس از بازگشت تمام مقدمات رفتن را مهیا نمود و در روز عید قربان به قربانگاه رفت و با معرفت کامل رفت چون خودش گفته بود: من زمان رفتنم را میدانم. و این را خودش میدانست و بس ! و حتی ما از نگاههای کنجکاوانه او در روز آخر هم متوجه نشدیم که با نگاهی تمام اهل خانواده را از نظر گذراند و رفت و جاودانه شد .       روحش شاد .

|+|
نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 13:41
 
Image and video hosting by TinyPic