دوباره سوم خرداد رسید و خاطرات رشادت و دلاوری فرزندان ایران در اذهان زنده شد ، بهتر دیدم که به مناسبت این روز بزرگ و مقدس ، خاطره ای از خودم در خرمشهر رو براتون تعریف کنم :
پس از اینکه خرمشهر آزاد شد و رزمندگان اسلام در این شهر مستقر شدند ، مدتی طول کشید تا شهر کاملا پاکسازی بشه ، چون تعدادی از نیروهای عراقی هنوز در خانه های خرمشهر مخفی شده بودند
گردان ما ( گردان قائم ، لشکر ۴۱ ثارالله ) ماموریت یافت تا مناطقی از خرمشهر را که در اختیار لشکر شیراز بود را تحویل بگیره و به اصطلاح گردان پدافندی باشیم ، در خط مقدم برای جابجایی نیروها بهترین زمان ، اول صبح است چرا که خورشید از پشت سر نیروهای ما و درست در دید عراقی ها قرار داشت اما آنروز بنا به دلایلی قرار شد ظهر جابجا بشویم و طبق رسوم جنگ ، گردانی که قصد تخلیه منطقه را دارد باید فقط سلاح خود را به عقبه ببرد و مهمات باید در همانجا بماند تا نیروهای جدید از آن استفاده کنند! اما بچه های شیراز بیشتر مهمات خود را استفاده کرده بودند و ما هم مهمات چندانی با خود نیاورده بودیم بخصوص گلوله آر پی جی که فقط ۳ یا ۴ عدد همراه ما بود . بهر حال خط را تحویل گرفتیم و این محل نزدیک ترین منطقه به نیروهای عراقی بود( ساختمان کشتیرانی ) و بدبختانه همان شب عراق متوجه تغییر و تحول شد و همچنین متوجه شده بود که مهمات کم داریم ! با تاریکی هوا ما که هنوز در حال اسکان و استقرار بودیم ناگهان با آتش پر حجم نیروهای عراقی مواجه شدیم و قضیه کاملا" مشکوک بود و بوی خطر میداد ! سریعا" از طریق فرمانده گردان با فرماندهان دیگر هماهنگی انجام شد و قرار گذاشتند که گلوله آر پی چی و خمپاره ۶۰ به ما برسانند ! اما عراقی ها زرنگ تر از ما بودند چرا که درست پشت سر ما را به گلوله بسته بودند و امکان امداد رسانی ضعیف بود ، وضعیت حسابی قرمز بود و ما هم که هنوز با منطقه آشنا نشده بودیم دچار سر در گمی شدیم و فقط با سلاح سبک مقابله میکردیم . پس از مدتی دستور رسید که مهمات از طریق دیگری مهیا شده اما در محلی هست که به موازات خاکریز ما قرار دارد و برای رسیدن به آنجا باید از نخلستان گذشت و آنجا هم در معرض گلوله های دشمن قرار داشت! بالاخره دسته ما ماموریت یافت تا برای انتقال مهمات اقدام کند . حالا فرض کنید در منطقه ای هستید که از زمین و آسمان آتش میبارد ، شب هم هست وبه منطقه هم آشنایی نداری ! خلاصه دل به دریا زدیم و راه افتادیم . فقط از مشخصات و اطلاعاتی که به ما داده بودند حرکت میکردیم و هر لحظه گلوله های خمپاره در اطراف ما منفجر میشد اما تعهد داشتیم که حتما" این مهمات را انتقال بدهیم چرا که هر لحظه احتمال غافلگیری از سوی نیروهای عراقی وجود داشت البته در اینجا نباید از کمک نیروهای سپاه بدر ( شیعیان عراقی مربوط به مجلس اعلای شیعیان عراق که در منطقه کنار ما مستقر بودند ) چشم پوشی کرد چون آنها متوجه قضیه شدند و آتش سنگینی بروی عراقی های بعثی ریختند . و تا حدودی آنها را زمینگیر کردند . بهر صورت به منطقه مورد نظر رسیدیم و جعبه های مهمات را بر دوش گرفته و از همان محل که البته دیگر اشنا شده بودیم بازگشتیم و توانستیم تا صبح مقاومت کنیم . و صبح به محض روشن شدن هوا گروهی از بچه ها برای شناسایی سنگر های عراقی از خط عبور کردیم و دقیقا" لب آب مستقر شدیم اما بدلیل تجربه کم ما ( اکثرا" بسیجی کم سن و سال بودیم ) سریعا" از سوی دشمن شناسایی شدیم و زیر آتش خمپاره های ۶۰ قرار گرفتیم و در این لحظه از طریق بیسیم دستور رسید که به هر نحوی میتوانید منطقه را ترک کنید و به پشت خاکریز بیائید ، در همان لحظه که آماده عقب نشینی بودیم ناگهان یک خمپاره ۶۰ در جلوی گروه منفجر شد اما به کسی آسیب نرسید و بچه ها چند لحظه زمینگیر شدند ، هنوز گرد و غبار حاصل از انفجار موجود بود و من برای اینکه خشاب های اسلحه را که خالی شده بودند پر کنم به داخل حفره خزیدم و به محض نشستن من ناگهان همه جا سیاه شد و دیگر چیزی نفهمیدم !!! پس از گذشت مدت زمانی وقتی بهوش امدم ، از دیدن صحنه روبرو شوکه شدم ! یکی از بچه ها که اهل جیرفت کرمان بود در دم شهید شده بود ، شهرکی ( بچه زابل ) از ناحیه پا ترکش بدی خورده بود ، حسینی ( بچه زاهدان ) از ناحیه دست و بازو مجروح شده بود و دیگر بچه ها هم هر کدام به نحوی مجروح شده بودند و من هم از ترکش های خمپاره ۶۰ بی نصیب نمانده بودم و چون خمپاره دقیقا" در وسط گروه منفجر شده بود ، تمام ما دچار موج گرفتگی شده بودیم و کاملا" گیج و منگ بودیم . در همان وضعیت هم مرتبا" اطراف ما در تیر رس دشمن قرار داشت اما پس از مدتی وقتی از طرف ما گلوله ای شلیک نشد ! دشمن هم فکر کرد همه ما کشته شدیم و دیگر دست از سر ما برداشت و توانستیم تنها شهید گروه و مجروحان را به سنگر منتقل کنیم.
البته با کسب اجازه از پیش کسوتان جهاد و شهادت این خاطره را نقل میکنم چون دیدم مصادف با روز آزادی خرمشهر است . و این نکته که خرمشهر فقط با خون آزاد شد و چه گلهایی که در این شهر پر پر شدند تا امروز خونین شهر به خرمشهر تبدیل شود .
درود بر تمام رزمندگان اسلام
بخصوص رزمندگان همیشه پیروز لشکر ۴۱ ثارالله .
نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه دوم خرداد 1387 و ساعت 13:11